الوند 1385 (تیرماه) با گزارش بانو

روزی .....روزگاری ............ تاریانا

الوند هفت تیر 1385

ک

به نام خدائی که هست و هستنش خود معجزه ای بی همتاست

چهارشنبه هفت تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج

طبق همان قرار قبلی دوباره همه با هم سر وعده حاضریم . این بار مقصد الوند همدان است . ساعت حرکت شش بعد از ظهر . مکان روبروی نمایشگاه دائمی .  باز شوق دیدار است و هیجان سفر . و وداع و شوخی با دوستانی که برای بدرقه آمده اند .

و باز مثل همیشه تاخیر ماشین که دیگر انگار عادی است و هیچ چیز تازه ای نیست . گروه هم با خونسردی و شادی تمام دید و بازدیدهایش تمام نمــــی شود . همه می دانیم که تاخیر ماشین طبیعی است . ساعت شش تبدیل به هفت میشود تا سر وکله ماشین پیدا شود و حرکت کنیم . ازدحام است و شلوغی .  جا کم است . بچه ها کوله ها را مدام جا به جا میکنند تا از حداقل فضا استفاده کنند  . هیجان و شادمانی بچه ها در چهره هاشان مـــوج مــی زند . فضای ماشین اما به خلوتی حس و حال من نیست .  حسی شبیه کوچ دارم . شاد نیستم . غمگین هم نیستم . یک آرامش طوسی رنگ است انگار . کوچ از گرما و هرم داغ روزهای کار و خستگی و شلوغی و پناه به آرامش کوهستان . سیماکنارم نشسته . .........

جای علی یاری خالیست . جای فرهاد هم و محمد و شهرام . مریم  هم .....

شادمانی دستهای مرکبی هم میانمان نیست . هنوز درست حرکت نکرده ایم که نرسیده به پلیس راه اندیمشک ماشین خراب میشود . میگویند جنت ماشین خراب شده . عده ای پیاده می شوند . زمان میگذرد .یکساعت و پنجاه دقیقه توقف داریم خبری از حرکت نیست . شایعه هم میشود که بااین همه تاخیر احتمالا" باید برگردیم . تا بالاخره ماشین به طور موقت درست می شود و حرکت میکنیم . خسته از تاخیر و کلافه از گرماییم .  تنها نکته مثبت سفرمان تا اینجا حضور بچه هاست و دوستی های  امین فایضی ! که سخت می کوشند کمبود فضا ,  خرابی کولر و تاخیرها و توقف های گاه و بی گاه ماشین را جبران کنند .

 سکوت و صبوری . با خودم خلوت کرده ام . نگاهم به گذر جاده است . انگار ایستاده ام و گذر همه چیز را با دل دیده ام . هوا تاریک میشود . عاشق تاریکی و سکوت شبم . با همه صداقت و قداستی که در خود دارد . جزاین نیست که دیدن او در این تاریکی آسان تر است . او . باز هم او . و باز هم ندیدن های من . نیافتن های من . تنها ماندن های من .

توقف . توقف . توقف .

توقف های مدام و پی در پی . و کولرهائی که مدام باز و بسته میشوند . شب برای نماز در یک پمپ بنزین دقایقی می ایستیم . جز این ,‌ تمام توقف ها بدلیل خرابی ماشین است . از خواب خبری نیست . از شام هم . بچه ها پرانرژی و شادمان سرود می خوانند . گفتگو میکنند.  شهاب , میلاد , احسان ,محمد تقی زاده پریناز , نسترن و آرامشهای  حدیث و آقای فایضی . با تفاوتهای سنی و شباهتهای آشنائی . همه با هم , کنار هم از با هم بودن هاشان  لذت می برند .

راننده سفرمان همانی است که در سفر به خامی هم همراهمان بود . همانی که شهره است به خوابیدن هنگام رانندگی . آنها که جلوتر نشسته اند به خوبی متوجه اند  و نگران . دیگر به طرز مشهودی راننده در خواب می راند . خوابیدن ها و چرتهایش دیگر تمامی ندارد . ساعت پنج صبح است که آقای قدردان و عده ای , به زور راننده را مجبور می کنند کناری بایستد . جایی که ایستاده ایم طالقان نام دارد . شبیه روستا . مکانی کوچک و آرام کنار جاده . نیم ساعتی می مانیم تا نواصر ( راننده کذائی مان ) استراحت کند . طالقان زیباست . و ساده . حاشیه یک کوه است . مرغ و خروس ها کنار جاده پرسه میزنند و هر از گاهی با صدای ماشینی که عبور میکنند , چرت بی خیالی شان می پرد و می گریزند . پنج و نیم باز راه می افتیم . ماشین سواری طولانی و خسته کننده ای داریم . هفت صبح از بروجرد میگذریم . توقف گاه بعدی سامن است . برای استراحت و صرف صبحانه کنار پارک کوچکی می ایستیم . از یکی از اهالی در مورد سامن می پرسم . می گوید که سامن بین بروجرد و پانزده کیلومتری ملایر قرار دارد ( شکر خدا حداقل از لرستان بیرون آمده ایم ) او هم از ما میپرسد وقتی میگوییم از اهواز آمده ایم با شادمانی میگوید که اهواز آمده و میداند ما همه عرب هستیم !!!!!! و پل سیاه گرم ترین منطقه اهواز است!!!!!! وقتی برایش می گویم که کرد هستم و تمام سکنه اهواز را هم اعراب تشکیل نداده اند با ناباوری نگاه میکند . اطلاعاتش در مورد اهـــواز همان قدر است که ما از سامن داریم . !!!!  با فریما قدمی در پارک می زنیم . شهر پاکیزه ای به نظر می آید . ابتدای صبح است .دلم عاشق این سکوت و پاکیزگی است . هوای پنج سالگی هام را میکنم . آن وقت ها که مثل حالا خط کشی نشده بودم و می توانستم بدوم تا ته بودن . می دوم و کمی تاب سوار می شوم شاید آن دخترک  پنج ساله بیدار شود .  بچه ها برای خرید نان سنگک و تخم مرغ تقریبا" تمام شهر را میگردند . صبحانه لذیذ و پرخاطره ایست . نه و بیست سامن خلوت و خنک را ترک میکنیم . اما کمی بعد باز به دلیل نقص ماشین مجبوریم توقف کنیم . پلیس راه سامن ملایر هم به خاطر حمل اضافه مسافر و نشستن بچه ها در بوفه ماشین را نگه میدارند و تنها به این خاطر که ورزشکاریم !!!!! جریمه مان نمیکنند !!!!. ده و بیست دقیقه باز ماشــــین خـــراب است و در تعمیرگاهی می ایستیم . دیگر فقط سفرمان شده حرکت های کوتاه و توقف های پی در پی که ماشین خراب است . نمیدانم چرا نمی توانم نگاه کلافه ام را از راننده و شاگردان بی خیالش بردارم . برای تعویض یا تعمیر جنت است که توقف کرده ایم .  خدایا جنت چیست ؟ نمی دانم .

ده و پنجاه و پنج دقیقه بالاخره حرکت میکنیم  . گرما حتی در غربی ترین استان کشور هم دست بردار نیست . کولرها هم که خراب است و مدام خاموش میشود . مسیری را که باید نه ساعته می پیمودیم شانزده ساعته تمام میکنیم . قرارها و برنامه هم به علت تاخیرها  بهم ریخته . قرار بود هشت صبح در پارکی در همدان  توقف کنیم تاگروه استراحتی بکند اما یازده و نیم است که به همدان میـــرسیم و دیگر وقتی برای استراحت و یا صرف ناهار نیست . به اصرار مهربان مهمانداری که قرار است راه بلد کوهپیمائی مان شود گروه سی و هفت نفره برای توقفی کوتاه و آماده شدن جهت صعود میهمان آقای پورواحدی و مهربانی اش میشود . بچه ها به سرعت آماده می شوند . گرسنگی و تشنگی را با دانه ای خرما یا جرعه ای آب و یا چای که میهماندارمان با لطف پذیرائی میکند جبران میکنند . غذا و لباس و حتی وسیله خواب , اضافه آورده ایم . گویا محل اتراق پناهگاهی است که کاملا" مجهز است . گروه کوله ها را سبک میکند . تنها برای یک وعده شام و یک وعده صبحانه و کمی لباس, کوله ها را آماده میکنیم .  پتوها و غذاهای اضافه را هم هر کدام در کیسه ای می گذاریم و  در ماشین می گذاریم .یک و ده دقیقه خانه راهنما را ترک و به  سمت گنجنامه حرکت میکنیم . گنجنامه آبشار و پارک کوچکی است با چند سنگ نبشته که از زرتشت به جا مانده . و در پایه الوند قرار دارد. دو و  پانزده دقیقه از گنجنامه به سمت اولین اقامتگاه حرکت میکنیم .مسیر, طبیعتی خشک و پر شیب دارد . خستگی ماشین و سفر خسته کننده در عبور بچه ها پیداست . از راهی پر پیچ و خم و خشک میگذریم تنها یک جوی آب در مسیر است . یک ربع به پنج است که عاقبت به پناهگاه میرسیم . مسیر طولانی نمینماید اما زمان زیادی طی کرده ایم . پس از استراحتی کوتاه ,‌ساعت پنج و نیم در یک گروه سیزده نفره با دو نفر از راهنماها قسمتی از مسیر قله را که باید فردا طی کنیم, میرویم . در طول مسیر عشایر چادر زده اند و گله های گوسفند پراکنده اند . قرار است که فقط تا پایه کوه برویم . منطقه ای بنام تخت نادر .

تقریبا" دشتی فراخ که چشمه آب سردی در آن قرار دارد . و گویا زمانی نادرشاه پس از یکی از جنگها از این منطقه می گذشته که با دیدن این دشت و چشمه آن مدتی در این محل اقامت میکند و از این رو به این محل تخت نادر میگویند . بین بچه ها این بحث پیش می آید که نادر باآن  جلال و جبروت خودش به کوه رفته یا با ارابه و تخت روان توسط برده ها حمل شده .

طول مسیر تا قله را از راهنما می پرسم با شیطنت و زرنگی خاصی میگوید که به پای ما تا قله چهل دقیقه اما با گروهی که شما از گنجنامه تا به اینجا آمده اید دو ساعت !!!!! با هم توافق میکنیم که فردا ثابت کنیم خستگی مان تنها از سر ماشین سواری مان بوده . یک ربع به هفت برمیگردیم و هفت و نیم به بچه ها می پیوندیم . تقریبا" دو روز است چیزی نخورده ایم . سریع برای  شام مهیا میشویم . شوخی ها و شادمانی ها ی میز شام لطفی دارد که بــی شک بهترین خاطره ام خواهد ماند . سفره شامی که با سلیقه چیدیم و هنگام گرفتن عکس , دوغی که بی دلیل منفجر شد و تمام غذایمان را به هم ریخت . و تمام خاطرمان را از شادی و سبکباری خاصی آغشته نمود .

شب از  بالای تراس پناهگاه ,‌ چشم انداز همدان زیباست . شهری است در میان نورباران چراغها مستور . گرداگرد شهر همدان مانند فلکه هایی از نور روشن است .پایین ستاره باران چراغهاست و بالای سرمان خودنمائی ستاره ها بر تاریکی شب . طبقه   بالای پناهگاه خوابگاهمان میشود . شهاب و احسان و أقای محمدی و خاکسار بیرون می خوابند من هم دلم میخواهد می توانستم بیرون بخوابم اما سرگروه اجازه نمیدهد . خوابگاهمان شبیه پادگان های نظامی است . راهروئی با دو ردیف تخت دو طبقه مجهز به پتو و بالش. بچه ها به سرعت خواب میروند. درون خوابگاه گرم است . سخت به خواب میروم اما سپیده صبح که از راه میرسد هوا هم سرد میشود . چهار و چند دقیقه بیدار باش میدهند . به سرعت آماده میشویم باز هم از صبحانه خبری نسیت . تنها سریع کوله ها را جمع میکنیم و حرکت . یک ربع به پنج حرکت میکنیم از همان مسیر دیروزمیگذریم . تخت نادر را که رد میکنیم مسیر تازه میشود . شیب ها تند است و خاک .  و دریغ از سبزه یا سبزی

الوند سنگی است . محکم و مقتدر . به آدمهای خشک و دقیق شبیه است که کشف کردنشان به سختی حل مسائل ریاضی است . بالاتر که میرویم مسیر تخته سنگ است با برف چال ها ی مداوم . نزدیک قله دیگر مسیر فقط حرکت از بین تخته سنگهاست . با کمکهای قدردان و پورواحدی ها عبور میکنیم وساعت یک ربع به هشت  به قله میرسیم . هرچند دقیقا" به قله نرسیده ایم.قله واقعی بالای سر ما بر دو تخته سنگ قرار دارد که تنها عده کمی با طناب از آن بالا  میروند . اما به هر حال صعود است و غرور عکس گرفتن . هشت و بیست دقیقه است که باز میگردیم . بازگشتنمان سریع تر است و کمی آسان تر . فکر کنم به پور واحدی ها هم ثابت شد که بچه ها توانا تر از برداشت آنها هستند . ده و بیست و پنج به پناهگاه میرسیم .

و یکباره شام چهارشنبه , ناهار  و شام دیشب و صبحانه و ناهار امروز را با هم می خوریم . چای و نان و پنیر !

باز هم مجال نمی دهند . حرکت . ناهار را گنجنامه بخوریم . یازده وبیست حرکت میکنیم و بیست دقیقه به یک گنجنامه میرسیم اما سرگروه اعلام میکند در گنجنامه هم توقفی نداریم و توقفمان در باباطاهر خواهد بود . تا عباس آباد باز هم همان طور خطی میگذریم تا به نواصرمیرسیم . قول داده ماشین مشکلی ندارد . باباطاهر هم نمی ایستیم . اگر قرار است توقفی داشته باشیم بهتر است توقف تنها برای خرابی ماشین و در بیراهه ها باشد . خیلی هایمان آرزو داشتیم حتی گوشه ای از همدان را ببینیم . خیلی ها دلشان می خواست ........ به هر حال از همدان خارج میشویم .  بروجرد بچه ها از گرسنگی اعتراض میکنند . پنج برای صرف ناهاردر یک کبابسرا میمانیم و مجالی نیست غذای خودمان را گرم کنیم . همه کباب میگیرند باز هم سریع حرکت . اما هنوز از بروجرد زیاد دور نشده ایم که ماشین باز خراب است .توقف توقف توقف . قطعه ای باز خراب شده و باید برگردیم به بروجرد که یا ماشین تعمیر شود و یا با ماشین دیگری به اهواز  برگردیم . بچه ها خسته و کلافه اند . صعود به آسانی و مسیر با ماشین این همه آزاردهنده . تا هشت در ترمینال بروجرد منتظر ماشین می مانیم . شاید فقط شوخی و شیطنت گروهی از همسفرهاست که خستگی و کلافگی را قابل تحمل میسازد .حتی خجالتی های گروه هم دیگر غریبگی نمی کنند . اوژن , سروش و فرهاد قدردان و مهسا  که تقریبا" ساکت ترین های گروهند هم شادند و پرانرژی . هشت باز راه می افتیم . و تا شش و سی دقیقه صبح که به اهواز میرسیم گرماست و کولرهای خراب و توقف توقف توقف !!!!!!!

 

بانو

 

 

 

/ 4 نظر / 80 بازدید
اتلر

لتدبل

فرصتی ویژه برای دارندگان وبلاگ – ابتدا به سایت مراجعه کنید سپس با ایمیل ما تماس بگیرید..... برای ورود به سایت کافیست لینک زیر را در مرورگر خود کپی کنید سپس اینتر را بزنید http://css.us.pn/page-SaleofGoods-28256.html آدرس ایمیل Sidanvb@yahoo.com

شازده کوچولو

درود بر شما گزارش زیبایی بود اما چند مسئله برای من خیلی مبهم بود. روز اول صعود چرا تا تخت نادر بالا رفتید و برگشتید. در حالی که قرار بود فردای همان روز به قله بروید. از تخت نادر تا قله نهایت یکساعت بیشتر نیست. قله الوند رو هم بدون طناب از پشت قله به راحتی میشه صعود کرد. روی قله تا 15 نفر به راحتی می تونن بنشینن. اما اگه باد باشه کمی خطرناکه. امیدوارم از همدان خاطرات خوبی رو به یادگار برده باشید. اینشالله دفعه بعد مکانهای دیدنی همدان رو ببینید. شاد باشید

مانی

نخستین نمایشگاه "شمیران، گوهری بر تارک تهران"، با هدف آشنایی با ظرفیت های فرهنگی، تاریخی و طبیعی و جنبه‏های مختلف گردشگری در شمیران با شعار “گردشگری پایدار، مسولانه و دانش محور در شمیران”، به همت نواندیشان نوژن پژوه در مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد برگزار می شود. 4 الی 7 آذر ماه 93، ساعت 9 الی 16، موزه فرهنگ و مردم (کاخ شمس) سعدآباد افتتاحیه: سه شنبه 4 آذر، ساعت 10 صبح آدرس: خیابان دربند، میدان دربند، کاخ سعدآباد، موزه فرهنگ و مردم تارنما: http://javangard.ir/ منتظر حضور ارزنده شما در این نمایشگاه هستیم.